اولین روزِ سی و پنج سالگی! و ناخواسته این تیکه‌های علیرضا آذر توی ذهنم زمزمه میشه:

پیری، اگر رویی جوان داری؛ زخمی عمیق و ناگهان داری؛

پیرم، دلم هم‌سن رویم نیست؛ یک عمر در فرسودگی، کم نیست!

من... آیه‌های دفترت بودم! عمری خدا پیغمبرت بودم!

اینکه وسط اینهمه ست میکس های مختلف که دیگه الان شده فولدر آهنگ ماشینت، ورسی و باربد و بقیه دیجی ها، فقط کافیه یه تیکه از آهنگی بذارن که نقش قطره رنگ رو داره توی تنگ آب!

× داری رانندگی میکنی، که یهو به خودت میای میبنی داری رانندگی میکنی!

مطلقاً هیچ!

هر آنچه که انتظار داری، اینه که منتظر هیچ نباشی!

بعد چرت نیمروز یا تموم شدن سانس سالن، ببینی هیچ نوتیف و میس کالی نباشه، یعنی آرامش!

نوشته بود: امیدوارم هر چی زودتر به این باور برسید که اهمیت چندانی برای کسی ندارید!

× ترسِ خوشایندی ئه...

تنها پل بین الان و گذشته ام، شده همین آبان ماه!

اون گذشته ی خیلی دوری که الان رسیده به بیست و یک سال،

یه نوجوون سیزده ساله ای که من باشم و یه مجله جدولی باشه به اسم کلبه سرگرمی که اولین شماره اش رو اون موقع منتشر کرد؛

نمیدونم تا چند سال، ولی هر شماره جدید که میومد رو میگرفتم تا رفته رفته کمرنگ و کمرنگتر شد برام تا جایی که دیگه سالیان سال بود فراموشش کرده بودم و الانم چند سالیه فقط در همین حد که آبان چون ماه تولدمه، میگیرمش؛ و مشغولش میشم...

× و آبان باشه و یادم بره؟

یه دوراهی هست که بنویسم؟ ننویسم؟

بخام بنویسم، اینجا؟ اونجا؟ و اینکه اما حریم ندارم؛

نخوام بنویسم، حسی هست مث اون جای زخم که همش دوس داری دست بزنی، بخارونیش و لذتشو ببری!

همه چی عوض شده،

از هر چی که بخای بگی میشه مثال زد:

روزا یه جور روتین شده که انگار افتادی رو دور تکرار یه چرخه‌ی مزخرف و چرت،

رنگا مُردن انگار که خاکستر پاشیدن روی زندگی همه،

شبا بی روح شده و فقط سیاهی هست و هست،

آدما افتادن به جونِ بی‌جونِ همدیگه و دور شدن از هم شده آرامش!

برکتِ لحظات رفته شهر دوری که خیلی وقته متروکه شده...

ساده بگم، جایی که آدمیزاد هست، دیگه خیلی چیزا نیس... یه خلا خفه کننده، یه سیاه سفید مطلق، یه خستگیِ مزمن و در نرو

× شایدم این منم که باید شیشه عینکمو تمیز کنم؛

نوشته بود:

روی هر لینکی که میبینم، میزنمش، شاید پنجره ای به تو باز شه!

قشنگ بود...