Perfume
عطر هم چیز عجیبی ئه، یه جور نقاب، که تو رو جوری نشون بده، که نیستی!
آدمی یه چیزی به خودش میزنه، اغلب به نیت متفاوت و مثبت جلوه دادن خودش؛
عطر هم ریا باشه شاید!
عطر هم چیز عجیبی ئه، یه جور نقاب، که تو رو جوری نشون بده، که نیستی!
آدمی یه چیزی به خودش میزنه، اغلب به نیت متفاوت و مثبت جلوه دادن خودش؛
عطر هم ریا باشه شاید!
نوشته بود:
مردای واقعی، زنِ خوشحال دارن،
بقیه مردا، زنِ قوی...
هفت هشت ده تا تب توی ذهنم باز ئه و باید مثل سیخ کباب هی مواظب باشم حواسم از اون یکی دیگه و بقیه پرت نشه!
تا حالا
شده که
به
دوستت دارم گفتنِ دستها دقت کنی؟

بگو خستهام، بگو ناراحتم، بگو سلامتی و رفاه از من دورَن، بگو دارم پیر میشم، اما اینم بگو که جنی منو بوسید... [یه تیکه دیالوگ از فیلم روزگار اَدلاین]
قفلیِ امروز DJ Arash - Cast Fly 6
حسی که آمپر فول بنزین مصادف با تعویض روغن بعد از چندتا تعمیر و رفع ایراد بهت میده جوری ئه که انگار ماشینت وقتی میشینی پشت فرمون میگه: یا حبیبی! حیفه ها... بزن بریم دور دورا
نوشته بود:
جاده، بزرگترین اکتشاف بشریت بود، یک آرامش خط کشی شده، یک بی خیالیِ طولانی!
یاد گرفتن یه چیزی، حالا هر چی، واقعا لذت بخش ئه، این که توی یه آیتم دیگه از این زندگی، دیگه وابسته به یکی دیگه نیستی و خودت از پس خودت برمیای...
چجوری بگم که بوی قنادی آرامش بخش ئه که حق مطلب ادا بشه؟
روزایی که بیش از حد بیرونم، مثل امروز، بالای سیزده ساعت، دیگه روم نمیشه برگردم خونه؛ انگار که به بطالت گذروندم/گذشتم، حروم کردم/شدم، هدر دادم/رفتم...
× آره مخاطب خودت بودی؛
کاش یه راه ارتباطی باهات داشتم، این بیخبری توی این روزا هر چی نباشه یه خرده ته ذهن و خاطر رو مشغول خودش نگه میداره، یا بقول شادمهر: اون گوشه از قلبم، که مال هیچکس نیست...
نوشته بود:
- اگه از نظر مالی محدودیت نداشته باشی، بیشترین چیزی که براش پول خرج میکنی، چیه؟
جوابشو خوشم اومد: دیه!
عاشق که نه، ولی مجذوبِ شفافیت ساعتای پایانیِ بعدِ بارندگی و کنار رفتن ابرا و تابیدن نور خورشیدم... انگار ک مثلا حتی کوهها نزدیکتر میشن، یه تمیزیِ ناب که همه چیو شسته برده انگار!
بلاخره یه بارون واقعی میباره میشوره میبره همه این کثافتارو...
نوشته بود:
- میخام خیلی زود بزرگ شم، وارد اجتماع شم، گوشی داشته باشم، ماشین داشته باشم، دیروقت برگردم خونه...!
× حالت چطوره بزرگ؟
یه آن که برگشتم سمت یکی دو تا وبلاگ دیگهام، جا خوردم از تاریخ! ینی چی ک دوازده سال پیش! خیلی ئه ها!!! قاعدتاً نباید اینجوری میشد! حتی یکی ک فک میکردم تازه شروع کردمش مال سال ۹۸ ئه!!! ۶ سال آخه؟!!!
یه حسی مث این دارم که خواستم لیوان چاییم رو بخورم که دیدم سرد شده! خیلی سرد!
× کم کم باید ول کرد جهان را . . .
تکلیف اون پیامایی که توی سیو مسیج اپهای مختلف هست، اون یادداشتای توی نوت گوشی، عکسا یا اسکرینای توی گالری، کجا قراره به درد بخوره یا استفادهای بشه که بشر بقول خودش میذاره دم دست که لازم نشه یه وقت! بعد مردن چی... چجوری قراره نیست و نابود شن؟ دنیای مجازی چقدررر رخنه کرده همه جامون... اشیا و خاطرات فیزیکی باز میگیم بلاخره فرسوده میشه، خراب میشه، دور انداخته میشه و یه جوری محو میشه بلاخره، امان از دیتا و دیتا و دیتا؛
ذهنم شده مثِ سینک ظرفشویی بعدِ مهمونی: درهم برهم و ظرف و لیوان و شلختگی تلنبار شده روو هم!
+ ظرف شستن هنوزم برام یه تسکین ئه، یا یه حواس پرتی، بخصوص اون حس تمیزی و نظم بعدش
از بی حوصلگی ئه، از تنبلی، از ضیقیِ وقت، مهم نبودن خودم واسه خودم، جدی نگرفتن قضیه یا شرایط این مدت و دُور و اطراف، هر چی که هست یه هفته س کتف و گردن دردی باهام ئه که هنوز نرفتم سروقت دکتر و کلینیک؛ و از یه طرفم به خودم میگم بابا این سوسول بازیا چیه!
یا حتی یه هفته س یه سطل زباله و یه دست لیوان میخام بگیرم برا دفترمون، ولی فقط میخام بگیرم و قدمی برنداشتم سمت مغازه ش!
× یکی این بلاگفای لعنتی ئه که اذیت کنندس، یکی سامانه صیاد بانک ملی؛ جفتشون موقعی که باید، بالا نمیان!
یه حس حالت تهوع مزخرفی دارم نسبت به این مدت و اتفاقاتی که داره میفته، دقیقا همه چی مسموم شده و فقط باید بالا بیاری تا یه کم بتونی نرمال شی... آرزو، امید، برنامه، انگیزه، هیچ چی، جای همش فقط ترس ئه و ترس، از آینده ای که بیشتر توهم و خیال ئه تا دلخوشی و آزادی؛
دلار، طلا، تورم، معیشت، اقتصاد، درد، مرض، کوفت، زهرمار
همون موقعی که گرفتاری، هی پشت سرهم مورد پیش میاد: ایده واسه نوشتن، یا یه کار دیگه، یه هدف دیگه، که بعدا بخای خودتو باهاش سرگرم و مشغول کنی؛ اما تا سرت خلوت میشه و با خودت که تنها میشی، میخوری به بنبست! یا فراموش کردی چی بود، یا دیگه اونقد جذاب نیست برات ک جدی بگیریش...!
مریضی ای حضرت آدم؟؟؟
امروز توی پلی لیست ماشین نوبت رسید به الین خلف، و آهنگ ولا ولا کان، آهنگی که هنوزم تازگی داره و چند وقت پیش اتفاقی اکسپلور دیدمش و صوتیشو ریختم توی فلش... چقدررر گذشته از اون بچگی که گوش میدادمش و الان هنوزم حفظم! مسیر دو ساعته تا مرکز استان، هوا بارونی... و هی ریپیت:
ولا ولا کان علی بالي
أنا أنا أضیع من حالي
قالوا قالوا زاد جمالي
بس حبّیت...
نا، نا، نا، نا، نا، نا، نا، نا، نا، نا . . .
نوشته بود: تفریحِ بزرگسالی، خواب ئه؛ دنبال چیزای عجیب نگردین!
هیچی دیگه، حق گفته :)
میگن جلو جلو بگی کنسله، ذوق کنی یا دیگه حتی فکرم بکنی کنسله! انقد که انرژی منفی هست دوروبرت... چرا واقعا؟؟؟ چی شده شدیم این؟ اغلب استوریا شده تیکه به هم دیگه! این همه در دسترس بودن همه چی و آسون شدن ارتباط گرفتن، داره برعکس همه رو دور میکنه از همدیگه!
میگفت: ما انقدر باهوشیم که هوش مصنوعی رو ساختیم، انقدر احمقیم که بهش نیاز داریم و انقدر نفهمیم که نمیدونیم کار درستی کردیم یا نه!
یه واقعیتی که چند وقته ذهنم درگیرش شده اینه که میتونستم قبلا شوکه یا سورپرایز بشم، یا ناراحت و خوشحال، مثلا پرسپولیس برنده میشد یا بازنده، روحیم رو یکی دو روز مثبت و منفی میکرد، یا الکلاسکیو و بارسا، مثال فوتبالیش اینه، اتفاقات روزمره دنیا که همه گیر میشه و هر کی میخاد درگیرش بشه، دیگه خنثی شده برام؛ اون آدمی نیستم که دیگه ذوق کنم از یه شگفتانه در قبالم، کادو باشه یا غذای مورد علاقه، که خب البته غذای مورد علاقه هم حتی معنایی نداره دیگه برام! و این ترسناکه یه کم... اما یه سو سو و جرعه امید که بخواد باشه، دیدن خوشحالی و ذوق اطرافیان و خانواده هست هنوز، این که بدونی تهِ همه چی، باز میتونی برگردی و امید بدی بهشون، هر اونچه که الان دیگه از خودت دریغ کردی رو، بدی بهشون و کیف کنی که یکی هست، که هست...
نوشته بود:
... و ناگهان، اون مرد خستهای که صبح زود میرفت و شب دیر برمیگشت، دیگه پدر نیست؛ بلکه خودتی...!
باید سعی کنم، تمرین کنم، به آدما اون اطلاعاتی رو بدم که میخان، نه بیشتر! توضیح اضافه نه! حفظ اعصاب، تقویت تمرکز، که اضافه نکنم، بیشتر نه، نه، نه...
نوشته بود: تو فکر کردی من ساده ام؟ دیوونه من کنجدی ام!
اغلب هر چی پیش میاد میگم مگه چقد قراره عمر کنیم ک انقد حرص میخوری؟ نگرانی؟ استفاده کن! از اون چیزی که در اختیارته، تا کِی میخای نگهش داری؟ مگه شصت سال، نهایت هفتاد سال بیشتر میخاییم عمر کنیم؟ ک نصفش بیشتر رفته!
میگفت:
آدما آفریده شدن که دوست داشته بشن و وسایل بوجود اومدن که استفاده بشن، اما همه مشکل الان اینه که برعکس شده!
یه روزی
چهل سالگی
خیلی دور بود.
من، مطمئن بودم هنوز وقت دارم؛
برای آرزوها، برای زندگی، برای خودم!
اما
زمان
بی صدا
از کنارم رد شد...
آب بستن همه چیو، نه چایی دیگه همون چایی قبل ئه، نه ساعت و دقیقه، نه خواب و نه بیداری! همش فقط داره به کمیت همه چی اضافه میشه و کیفیت ئه که داره محو میشه... محو و محو و محو...
اون آخرین خوابی رو به یاد بیار که نمیدونی چجوری شد و چی شد که خوابت برد! نه استرسی داشتی، نه دلهره، نه نگران فرداش، نه هیچ چیز... چنین خوابم آرزوست!
میگفت:
باید خوش بگذرونی،
زندگی باید شیرین باشه، با اون طعم خاصش!
ولی اون طعم همیشگی نیست!
من هم همیشگی نیستم، به فکر منم باش