یه واقعیتی که چند وقته ذهنم درگیرش شده اینه که میتونستم قبلا شوکه یا سورپرایز بشم، یا ناراحت و خوشحال، مثلا پرسپولیس برنده میشد یا بازنده، روحیم رو یکی دو روز مثبت و منفی میکرد، یا الکلاسکیو و بارسا، مثال فوتبالیش اینه، اتفاقات روزمره دنیا که همه گیر میشه و هر کی میخاد درگیرش بشه، دیگه خنثی شده برام؛ اون آدمی نیستم که دیگه ذوق کنم از یه شگفتانه در قبالم، کادو باشه یا غذای مورد علاقه، که خب البته غذای مورد علاقه هم حتی معنایی نداره دیگه برام! و این ترسناکه یه کم... اما یه سو سو و جرعه امید که بخواد باشه، دیدن خوشحالی و ذوق اطرافیان و خانواده هست هنوز، این که بدونی تهِ همه چی، باز میتونی برگردی و امید بدی بهشون، هر اونچه که الان دیگه از خودت دریغ کردی رو، بدی بهشون و کیف کنی که یکی هست، که هست...
نوشته بود:
... و ناگهان، اون مرد خستهای که صبح زود میرفت و شب دیر برمیگشت، دیگه پدر نیست؛ بلکه خودتی...!