یه حس حالت تهوع مزخرفی دارم نسبت به این مدت و اتفاقاتی که داره میفته، دقیقا همه چی مسموم شده و فقط باید بالا بیاری تا یه کم بتونی نرمال شی... آرزو، امید، برنامه، انگیزه، هیچ چی، جای همش فقط ترس ئه و ترس، از آینده ای که بیشتر توهم و خیال ئه تا دلخوشی و آزادی؛

دلار، طلا، تورم، معیشت، اقتصاد، درد، مرض، کوفت، زهرمار

همون موقعی که گرفتاری، هی پشت سرهم مورد پیش میاد: ایده واسه نوشتن، یا یه کار دیگه، یه هدف دیگه، که بعدا بخای خودتو باهاش سرگرم و مشغول کنی؛ اما تا سرت خلوت میشه و با خودت که تنها میشی، میخوری به بن‌بست! یا فراموش کردی چی بود، یا دیگه اونقد جذاب نیست برات ک جدی بگیریش...!

مریضی ای حضرت آدم؟؟؟

الین خلف

امروز توی پلی لیست ماشین نوبت رسید به الین خلف، و آهنگ ولا ولا کان، آهنگی که هنوزم تازگی داره و چند وقت پیش اتفاقی اکسپلور دیدمش و صوتیشو ریختم توی فلش... چقدررر گذشته از اون بچگی که گوش میدادمش و الان هنوزم حفظم! مسیر دو ساعته تا مرکز استان، هوا بارونی... و هی ریپیت:

ولا ولا کان علی بالي

أنا أنا أضیع من حالي

قالوا قالوا زاد جمالي

بس حبّیت...

نا، نا، نا، نا، نا، نا، نا، نا، نا، نا . . .

خواااب

نوشته بود: تفریحِ بزرگسالی، خواب ئه؛ دنبال چیزای عجیب نگردین!

هیچی دیگه، حق گفته :)

میگن جلو جلو بگی کنسله، ذوق کنی یا دیگه حتی فکرم بکنی کنسله! انقد که انرژی منفی هست دوروبرت... چرا واقعا؟؟؟ چی شده شدیم این؟ اغلب استوریا شده تیکه به هم دیگه! این همه در دسترس بودن همه چی و آسون شدن ارتباط گرفتن، داره برعکس همه رو دور میکنه از همدیگه!

میگفت: ما انقدر باهوشیم که هوش مصنوعی رو ساختیم، انقدر احمقیم که بهش نیاز داریم و انقدر نفهمیم که نمیدونیم کار درستی کردیم یا نه!

یه واقعیتی که چند وقته ذهنم درگیرش شده اینه که میتونستم قبلا شوکه یا سورپرایز بشم، یا ناراحت و خوشحال، مثلا پرسپولیس برنده میشد یا بازنده، روحیم رو یکی دو روز مثبت و منفی میکرد، یا الکلاسکیو و بارسا، مثال فوتبالیش اینه، اتفاقات روزمره دنیا که همه گیر میشه و هر کی میخاد درگیرش بشه، دیگه خنثی شده برام؛ اون آدمی نیستم که دیگه ذوق کنم از یه شگفتانه در قبالم، کادو باشه یا غذای مورد علاقه، که خب البته غذای مورد علاقه هم حتی معنایی نداره دیگه برام! و این ترسناکه یه کم... اما یه سو سو و جرعه امید که بخواد باشه، دیدن خوشحالی و ذوق اطرافیان و خانواده هست هنوز، این که بدونی تهِ همه چی، باز میتونی برگردی و امید بدی بهشون، هر اونچه که الان دیگه از خودت دریغ کردی رو، بدی بهشون و کیف کنی که یکی هست، که هست...

نوشته بود:

... و ناگهان، اون مرد خسته‌ای که صبح زود می‌رفت و شب دیر برمی‌گشت، دیگه پدر نیست؛ بلکه خودتی...!