باید سعی کنم، تمرین کنم، به آدما اون اطلاعاتی رو بدم که میخان، نه بیشتر! توضیح اضافه نه! حفظ اعصاب، تقویت تمرکز، که اضافه نکنم، بیشتر نه، نه، نه...
نوشته بود: تو فکر کردی من ساده ام؟ دیوونه من کنجدی ام!
باید سعی کنم، تمرین کنم، به آدما اون اطلاعاتی رو بدم که میخان، نه بیشتر! توضیح اضافه نه! حفظ اعصاب، تقویت تمرکز، که اضافه نکنم، بیشتر نه، نه، نه...
نوشته بود: تو فکر کردی من ساده ام؟ دیوونه من کنجدی ام!
اغلب هر چی پیش میاد میگم مگه چقد قراره عمر کنیم ک انقد حرص میخوری؟ نگرانی؟ استفاده کن! از اون چیزی که در اختیارته، تا کِی میخای نگهش داری؟ مگه شصت سال، نهایت هفتاد سال بیشتر میخاییم عمر کنیم؟ ک نصفش بیشتر رفته!
میگفت:
آدما آفریده شدن که دوست داشته بشن و وسایل بوجود اومدن که استفاده بشن، اما همه مشکل الان اینه که برعکس شده!
یه روزی
چهل سالگی
خیلی دور بود.
من، مطمئن بودم هنوز وقت دارم؛
برای آرزوها، برای زندگی، برای خودم!
اما
زمان
بی صدا
از کنارم رد شد...
آب بستن همه چیو، نه چایی دیگه همون چایی قبل ئه، نه ساعت و دقیقه، نه خواب و نه بیداری! همش فقط داره به کمیت همه چی اضافه میشه و کیفیت ئه که داره محو میشه... محو و محو و محو...
اون آخرین خوابی رو به یاد بیار که نمیدونی چجوری شد و چی شد که خوابت برد! نه استرسی داشتی، نه دلهره، نه نگران فرداش، نه هیچ چیز... چنین خوابم آرزوست!
میگفت:
باید خوش بگذرونی،
زندگی باید شیرین باشه، با اون طعم خاصش!
ولی اون طعم همیشگی نیست!
من هم همیشگی نیستم، به فکر منم باش
تکرار و تکرار و تکرارِ خستگی... یه حالت پرواز از اینهمه مشغله و ذهنِ آشفته لازممه
نوشته بود: یکی از نشونه های بزرگسالی اینه که دیگه سایلنت کردنم راضیت نمیکنه، نوتیفیکیشن کل اَپ ها رو میبندی!
این چند روز اخیر امیر عظیمی آهنگ داده: بُت!
قسمتهایی از دکلمه صحنه از علیرضا آذر!
زودتر شروع میکردم به نوشتن خو اگه قرار بود برگردین!!!
نسل الان دیگه همه چیش شده سرعت، عجله، فاقد صبر و حوصله؛ و ما که هم دیال آپ دیدیم هم فورجی و فایوجی، هم پیکان و هم مدل مدل شاسی چینی، هم علی دایی و مهدوی کیا و علی کریمی، هم نخاله های امروزی، هم سرتاپای تیپمون میشد پنجاه تومن صد تومن الان یه جوراب هم نمیدن همون پولو، مشق نوشتیم و با شاد درس خوندن مثلا، ما چیا گوش میکردیم اینا چی!
هرچی که بود و هست، ما صبور بودیم، شاید به اجبار!
ولی نمیشه یهو ده دوازده سال انقدر آدمو فرسوده کنه ها، یعنی همه اون هجمه و فشار و استرس و تنشی که یه فرد سالخورده تا الان توی زندگیش تجربه کرده، برابری میکنه با این ده سال اخیرِ یه فرد جوون مث من! نمیشه خداییش، نمیخونه، هضم نمیشه...
نوشتی: چقد هیچ چیز زندگی شبیه چیزی ک دوسش داشتم و فک میکردم باید باشه نیست... شاید بزرگسالی همین باشه!
میدونی... زندگی، سورپرایزی ئه که نباید زیاد سورپرایز شی! و باید سِر شدن رو یاد بگیری! نمیدونم میتونم منظورمو برسونم یا نه، ولی یه بار بزرگ شدیم، یه بار جوون بودیم، اونم نچسبید!
× امشب تهرانم، چقدر هیچ چیز سر جاش نیست!
مث زیر و رو کردن خاکستر تازه، که گرمای در حال کمتر شدنش رو میخای عقب بندازی و بیشتر گرم بمونی، تازگی حس می کنم با گوش دادن اون آهنگای دهه هشتاد نود دارم انگار همین خاکستر رو زیر و رو میکنم، فک کن آخه آرمین 2AFM و هوامو داری، چیه چیزی شده یا ملانی که داد میزنه چقددد خوبههههههه، موزیکم تا خود صبح میکوبههههه!!! بهنام علمشاهی با تند تند تنگ میشه دلم واسه تو، محسن یگانه بخونه دو با ره نمی خام کسی چشای خیسمُ ببینه...!
× حتی به درجه ای از بطالت رسیدم که تتلو هم پلی میشه :/
اونجا که عررر میزنه منننننن دلم تنگههههههه!!!
ولی چرا از اون سالای ۹۴ و ۹۵ به اینور دیگه همه اونایی که میخوندن و من دنبال میکردم، کمرنگ شدن؟ علیرضا آذر، امیر عظیمی کمابیش، رضا یزدانی، دایان، شهرام شکوهی، رستاک حلاج که سقوط کرد ناجور؛ آخه مگه میشه اونهمه اثر اون سالها یه طرف، و به اینور تک آهنگای واقعا ضعیف و تکست شعرای دم دستی و بی محتوا...
× وقتی به قضیه فک میکنم، فقط این تیکه از رضا یزدانی توی سرم پلی میشه: توو هر نواری، یه رد پا از عشق تو مونده، انگار یه دنیا فقط واسه تو آواز میخونده...!