The Age of Adaline
بگو خستهام، بگو ناراحتم، بگو سلامتی و رفاه از من دورَن، بگو دارم پیر میشم، اما اینم بگو که جنی منو بوسید... [یه تیکه دیالوگ از فیلم روزگار اَدلاین]
قفلیِ امروز DJ Arash - Cast Fly 6
بگو خستهام، بگو ناراحتم، بگو سلامتی و رفاه از من دورَن، بگو دارم پیر میشم، اما اینم بگو که جنی منو بوسید... [یه تیکه دیالوگ از فیلم روزگار اَدلاین]
قفلیِ امروز DJ Arash - Cast Fly 6
حسی که آمپر فول بنزین مصادف با تعویض روغن بعد از چندتا تعمیر و رفع ایراد بهت میده جوری ئه که انگار ماشینت وقتی میشینی پشت فرمون میگه: یا حبیبی! حیفه ها... بزن بریم دور دورا
نوشته بود:
جاده، بزرگترین اکتشاف بشریت بود، یک آرامش خط کشی شده، یک بی خیالیِ طولانی!
یاد گرفتن یه چیزی، حالا هر چی، واقعا لذت بخش ئه، این که توی یه آیتم دیگه از این زندگی، دیگه وابسته به یکی دیگه نیستی و خودت از پس خودت برمیای...
چجوری بگم که بوی قنادی آرامش بخش ئه که حق مطلب ادا بشه؟
روزایی که بیش از حد بیرونم، مثل امروز، بالای سیزده ساعت، دیگه روم نمیشه برگردم خونه؛ انگار که به بطالت گذروندم/گذشتم، حروم کردم/شدم، هدر دادم/رفتم...
× آره مخاطب خودت بودی؛
کاش یه راه ارتباطی باهات داشتم، این بیخبری توی این روزا هر چی نباشه یه خرده ته ذهن و خاطر رو مشغول خودش نگه میداره، یا بقول شادمهر: اون گوشه از قلبم، که مال هیچکس نیست...
نوشته بود:
- اگه از نظر مالی محدودیت نداشته باشی، بیشترین چیزی که براش پول خرج میکنی، چیه؟
جوابشو خوشم اومد: دیه!
عاشق که نه، ولی مجذوبِ شفافیت ساعتای پایانیِ بعدِ بارندگی و کنار رفتن ابرا و تابیدن نور خورشیدم... انگار ک مثلا حتی کوهها نزدیکتر میشن، یه تمیزیِ ناب که همه چیو شسته برده انگار!
بلاخره یه بارون واقعی میباره میشوره میبره همه این کثافتارو...
نوشته بود:
- میخام خیلی زود بزرگ شم، وارد اجتماع شم، گوشی داشته باشم، ماشین داشته باشم، دیروقت برگردم خونه...!
× حالت چطوره بزرگ؟
یه آن که برگشتم سمت یکی دو تا وبلاگ دیگهام، جا خوردم از تاریخ! ینی چی ک دوازده سال پیش! خیلی ئه ها!!! قاعدتاً نباید اینجوری میشد! حتی یکی ک فک میکردم تازه شروع کردمش مال سال ۹۸ ئه!!! ۶ سال آخه؟!!!
یه حسی مث این دارم که خواستم لیوان چاییم رو بخورم که دیدم سرد شده! خیلی سرد!
× کم کم باید ول کرد جهان را . . .
تکلیف اون پیامایی که توی سیو مسیج اپهای مختلف هست، اون یادداشتای توی نوت گوشی، عکسا یا اسکرینای توی گالری، کجا قراره به درد بخوره یا استفادهای بشه که بشر بقول خودش میذاره دم دست که لازم نشه یه وقت! بعد مردن چی... چجوری قراره نیست و نابود شن؟ دنیای مجازی چقدررر رخنه کرده همه جامون... اشیا و خاطرات فیزیکی باز میگیم بلاخره فرسوده میشه، خراب میشه، دور انداخته میشه و یه جوری محو میشه بلاخره، امان از دیتا و دیتا و دیتا؛
ذهنم شده مثِ سینک ظرفشویی بعدِ مهمونی: درهم برهم و ظرف و لیوان و شلختگی تلنبار شده روو هم!
+ ظرف شستن هنوزم برام یه تسکین ئه، یا یه حواس پرتی، بخصوص اون حس تمیزی و نظم بعدش
از بی حوصلگی ئه، از تنبلی، از ضیقیِ وقت، مهم نبودن خودم واسه خودم، جدی نگرفتن قضیه یا شرایط این مدت و دُور و اطراف، هر چی که هست یه هفته س کتف و گردن دردی باهام ئه که هنوز نرفتم سروقت دکتر و کلینیک؛ و از یه طرفم به خودم میگم بابا این سوسول بازیا چیه!
یا حتی یه هفته س یه سطل زباله و یه دست لیوان میخام بگیرم برا دفترمون، ولی فقط میخام بگیرم و قدمی برنداشتم سمت مغازه ش!
× یکی این بلاگفای لعنتی ئه که اذیت کنندس، یکی سامانه صیاد بانک ملی؛ جفتشون موقعی که باید، بالا نمیان!